تبليغاتX
ミ...روزهــــای ســـــرد... ミ

ミ...روزهــــای ســـــرد... ミ

باز هم روزهاي سرد تنهايي...

 باز هم من و دست هايي كه از تكرار غريبانه ي روزها خسته بود...

 و چشماني كه جز سياهي شب به رنگي آشنا نبود...

آه كه چقدر دلم تنها بود... چقدر ثانيه گنگ بودند و روزها چه خستگي ناپذير... من دگر موخته ام گاه آسمان زندگي را غرق در لبخند آفتاب ببينم و گاه غرق در اشك...آموخته ام هرگاه باريدن گرفت شيشه هاي غبار گرفته را پاك كنم و به انتظار رنگين كمان بنشينم ... زندگي چيز عجيبي ست. دريايي كه گاه بستر آرام ماهي هاست و گاه بستر مرگ!

 در اين درياي متلاطم چشم من به ساحل آرام است ، خود را به آغوش امواج مي سپارم ، امواجي كه مي دانم مرا به ساحل خواهند برد...

+ نوشته شده در چهارشنبه بیستم آبان 1388 15:14 توسط فرگل |


دلم خیلی گرفته... انگار تقدیر اینه.... چیزی هست به اسم تنهایی که هیچوقت و هیچ جا تنهات نمی ذاره ... انگار نیمه ی گمشده ی ماست که هنوز دنبالش می گردیم! دلم بارون می خواد ..... مثل همون روزی که سرخوش زیر بارون موندم و گذاشتم دونه های درشت بارون خیس خیسم کنن ! دلم بارون می خواد ... دلم آسمون می خواد .... همون آسمونی که اون شب پر از ستاره بود.... دلم خدا رو می خواد.... دلم چیزی می خواد که بتونه آرومم کنه !

+ نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم اسفند 1387 12:44 توسط فرگل |


از همه چیز دست شستن و به پوچی پیوستن خود گونه ای بیماری ست .

مانند کسی که در آتشش انداخته اند تا غرق نشود !

یانگ چیا

+ نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم بهمن 1387 12:52 توسط فرگل |


..........

داشتم می رفتم که با همه چیز خداحافظی کنم ...

گمان نمی کردم چشمی در جستجوی من باشد...

از همه چیز بریده بودم !

من با زندگی لج کرده بودم و زندگی هم به کارهایم می خندید!

حاضر نبودم که ببینم در زندگی شکست خورده ام !

من تصور می کردم راهی برای بازگشتنم نیست!

از سراسر وجودم غرور می جوشید...

در راهی بودم که بی پایان می نمود...

می رفتم اما ....

به ناگاه چشمانم به گلهای کنار جاده افتاد!

باد موسیقی زندگی می نواخت ...

و من نفس می کشیدم!

به خود نهیب میزدم که چشمهایم را ببندم

اما داغ گلهای کنار جاده در دلم تازه می شد........

مجبور شدم در این راه بی پایان جلوتر بروم.......

دوستای خوب من از مهربونی همه تون یه آسمون ممنونم بخصوص از نارسیس نازنینم ، یاسمین گلم،

علی عزیز...و همه ی دوستان عزیزم که به من لطف داشتن ...

+ نوشته شده در یکشنبه ششم بهمن 1387 20:11 توسط فرگل |


DESIGN BY : NIGHT SILENCE X

در نگاهم یک غروب سرد بود
سرنوشتم جاده های درد بود
از میان برگ های سبز باغ
قسمت من برگهای زرد بود
از میان فصل های زندگی
سهم من روزهای سرد بود


صفحه نخست
پست الکترونیک



نوشته های پیشین

هفته سوم آبان 1388

هفته دوم اسفند 1387
هفته سوم بهمن 1387
هفته اوّل بهمن 1387
هفته چهارم دی 1387
هفته سوم دی 1387
هفته دوم دی 1387
هفته اوّل دی 1387
هفته چهارم آذر 1387
هفته سوم آذر 1387
هفته دوم آذر 1387
هفته سوم مهر 1387
هفته دوم مهر 1387
هفته اوّل مهر 1387
هفته چهارم شهریور 1387



پیوندها

شـب نوشـــــته ها
خاطرات
M-R-H
رهگـــــــذار عمـر
آرزو بارانی
سراب عشق
نسل سومی
د_ب_تا
پاتریـــــس
دختر یخی
شب مهتابی
هیاهوی سکـــوت
خط خطی های من
آسمون نگاه من بی تو تنهـاست
•·.·´¯`·.·•so0oso0ol•·.·´¯`·.·•
خاطرات و دلنوشته ها
ستاره
زمزمه هایی در سکوت شب
تنهاترین سردار
سوته دلان
میز گرد
روزهای نارسیس
منی که دیگه نیست
هرکه شد محرم دل در حرم یار بماند...
دنیای امروز و فردا
شاید هنوز عشق نمرده باشد....
تو یه قطره از خدایی...
مهین مهر من
ذهن من
ژنرال شکست خورده
only-MFT
سلامم را تو پاسخ گوی
دلا دیوانه شو دیوانگی هم عالمی دارد
دلشکسته
پشت دانایی اردو بزنیم
هفت شــــهر
قصــــر
من سام
بهونه
سحرجون
کنج ذهن
صبر کن گریه به زنجیر شود بعد برو
تقدیر راباتدبیر تغییر دهیم
دل گفته
پسرک مغرور
گیلانک
آنچه احساس می کنم
بالینو
دست نوشته های پینوکیوی من
sabz- sepid- red
ایهـــام خاکسـتری
قالب های نایت اسکین


    تعداد بازديدها:

Design by : Night Skin


رویاهای کودکی ام تن به خاک سپرد...و دلم در سوگ از دست دادن دنیای روشن آرزوهایم پوسید و نگاهم در تاریکی های سرنوشت مرا سرگردان بیراهه ای کور کرد که در روزهای سردش فصل های زندگی ام را باختم.... ××× روزهای سرد من چه بی پایان می نماید و تا آنجا که چشم کار می کند همه جا مه گرفته و ابریست... آه که چقدر روزهای روشنم زود گذشت.... تمام گذشته ها انگار همین دیروز بود و من به دنبال روزی که انگار آن را در هیچ فردایی ننوشته اند روزها و ثانیه هایم را سر می کنم .... به راستی کجاست؟ آیا فرا خواهد رسید؟ آیا یکبار دیگر درختان خشکیده ی وجودم از سبزترین رنگ خدا جان خواهند گرفت؟به شب می گویم قصه ی تلخ مرا به باد بسپارد و باد به دست فراموشی ... به دل می گویم دیگر هیچگاه بهانه ات را نگیرد... به چشم می گویم پا به پای دل برایت نبارد ... به هوشم می گویم به تو فکر نکند ...به زبانم می گویم نام تو را نخواند...به احساسم می گویم بی احساس شود...آه اما مگر می شود؟ کاش می شد ناگفته ها را گفت ...به ماه ... به شب... به تنهایی ...به خلوت... فقط گفت ....کاش میتوانستم پیدایت کنم و با تو بگویم از روزهای سرد........و با هم جشن می گرفتیم پایان سرمای دستهایمان را کاش بودی..........